داستان کوچولو

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" /><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

  •     ساعت آفتابی در سایه است ولی زمان همچنان پیش می رود

 

  •  
        تو غرق کارهایت بودی اما من خفه شدم!

 

پ.ن:هرگونه تفسير و نسبت دادن نوشته های این وبلاگ به دوستان و خودم و....پيگرد قانونی دارد.

/ 2 نظر / 12 بازدید
يك نفر مثل بقيه

سلام! من واقعا لذت می برم که می بينم تو هم زدی تو خط داستانک! بابا حرفه ای! راستی جان من يه دستی به دکتر برسون ... اينقدر منو نفرين کرده که عنقريب می رم زير تريلی ۱۸ چرخ!

دیدنی ها !

نه ساعت دزدم و نه شناگر خوبی ! آمده ام شاگردی ... داستانک بياموزم .... !‌ من ديدنی ها هستم ! پسرک داستانک گو ..