باران

اولين باران پاييزي مي بارد و از پشت پنجره بيرون را تماشا مي كنم. چه تصوير زيبايي دارد امروز.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فضاي مرطوب، بوي سرشتين خاك، صداي چيك چيك آب كه آرام بر شيشه مي خورد، مه كه بر غبار شهر گسترده و آن را پنهان كرده و آرامش را به ارمغان آورده است ولطافت چمن هاي بزرگراه، بهترين احساسهاي دنيا را به آدمي هديه مي كنند.

اي كاش مي توانستم تمام اين تصاوير را نقاشي كنم و نشان دهم كه كمال زيبايي را در همين زندگي ماشيني هم مي توان ديد.

.................................................

حالا ديگر باران بند آمده و همه آن ابرهاي خاكستري كنار رفته اند . انگار نوبت هنرنمايي خورشيد است كه با نوري تازه تر از هميشه بر زمين بتابد.

 هوا روشن و شفاف و زلال است، زلال زلال زلال . حس مي كني همه دنيا را مي بيني و اوج صداقت را لمس مي كني.

و اما سوغات باران، اين كمان هفت رنگ كه زاده گذرآفتاب از منشور هواست شادي دل را صد چندان مي كند و صداي نفس كشيدن درختان همچون نواي موسيقي روح را به پرواز در مي آورد.

/ 0 نظر / 7 بازدید