نقاشی

میخواهم زندگی را نقاشی کنم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

رنگ بدیهیات را فراموش کردهام

بدیهیات نه

قراردادهای بدیهی پنداشته شده!

آب را بی رنگ تصور کردم

ولی

زیر نقاب آبی آسمان روز

و زیر نقاب سیاه آسمان شب

رنگ را به آن تحمیل کردهاند

بی آنکه خود خواسته باشد

و کمان مشور آبی، هفت رنگ دیده میشود

لابد ابرها را باید به رنگ سپید تصویر کرد؟

با تبصرههای زندگی چه کنم؟

به صرف بدیهی بودن سپیدی ابر

ابرهای بنفش و صورتی و نارنجی دم غروب

یا ابرهای خاکستری بارانزا را

از نقاشیام حذف کنم؟

پس رنگ وارههای ثابت و مطلق را فراموش میکنم

من می‌گذارم نقاشیام بیرنگ بماند

لحظه خواهد گفت رنگ زندگی را.

 

/ 5 نظر / 54 بازدید
حرفی از آن هزاران

باز هم عالی بود، چه راحت احساساتتان را می‌نگاريد! احساساتی که به دوش کشيدنشان آزار دهنده است و نگاشتن‌شان روح را سبک می‌کند!

فرزاد

سلام و مرسی از کامنت. اين نوشته هم خيلی شاعرانه و نقاشانه هست. نقاشی می کنی؟

amin

meekham ye ghasree besaazam...panjerehaash aabi baashe.....;)

mehr

و عمری گداختن از غن نبودن کسی... که تا بود... از غم نبودن تو می گداخت موفق باشی دوست عزيزم