قصه ای که به پایان نزدیک است

سکوت از من چه می خواهد؟

چو سایه پا به پایم پیش می آید

و بیداد  از گلویش شعله می گیرد

نفس ناسازگارانه دم و نادم فرو گیرد

و بامردن مجال از آدمی گیرد

شمارشهای معکوس از نفس ریزد

و مرگ داستان نو نوشته، بانگ برخیزد

و شاید انتهای مهربان قصه باشد این

که تا دیری نپاییده

کلاغ قصه ره بر آشیان خویش می یابد.

/ 7 نظر / 14 بازدید
علي

///لام... هميشه به قصه و قصه‌ها يه جوري نگاه مي‌كردم كه انگار بايد هميشه آخرش خوش باشه! اما وقتي كه به قصه زندگي خودم رسيدم! آخرش اصلا اونجوري نبود كه فكر مي‌كردم. اما الان از همه پيش آمدهاي زندگيم كه شد قصه ناگفته خوشحالم. اميدوارم هميشه قصه‌ي زندگي آدم‌ها جوري باشه كه وقتي به آخرش مي‌رسند چيزهاي كه از دست داده‌اند كمتر از چيزهاي باشه كه به دست آوردن شاد باشيد

نيلوفر(باروون بهار)

سلام به بهترين دوست دنيا و به خوشمزه ترين وبلاگ دنيا...!!!! خوبی......؟ عالی نوشتی و زيبا.......... تمام پست هايی رو که نديده بودم خوندم......!!! مرسی که اومدی.............. دلم برات تنگ شده بود............ آپ کردی خبرم کن.... فعلا بای.......

هدی

مريم جون چه غمگين نوشتی! دلم گرفت.....

ميترا

سلام خانوم خانوما! خوبی شما؟ بابا ... حس و حال نوستالژيک ... تحت تاثير قرار گرفتم ... اين رو به مناسبت تولد من نوشتی؟ از خوشحالی بوده يا ناراحتی؟

سروش

و باز هم سکوت.... عجب طلسمی است است اين کلمه...

۵۵۱

ان شاا... که همه غمهای دنيا به سر آيد با ظهور سرورمون تا سکوتهاي اجباريمون شکسته بشه

احمد

به سراغ من اگرمي آييد نرم و آهسته بياييد مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من