یکی بود...یکی نبود

این روزها حکایت من این بود:

یکی بود و صد نبود

گنجشک بود و پرواز نبود

زیر گنبد کبود

توی این شهر پر از غبار و دود

صدای قلب خودم توی دلم نشسته بود

آینه زنگار غم گرفته بود

وبلاگم قفل بزرگی خورده بود!

کلید خنده های همیشگیم گم شده بود

زندگیم شبیه دنیای آدم بزرگا بود!

روز می اومد و می رفت..نه....شب  بود

یکی بود و صد نبود

ولی حالا دل من دوباره آفتابی شده

روزهای روشن و دنیای قشنگم همه رویایی شده

برگ خاطرات من باز پر از شادی شده

لحظه هام شبیه روزای خوب کودکی شده

خودمم نمیدونم که چی شده!

پ.ن: بجای آنکه به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید

/ 5 نظر / 17 بازدید
محمد

وبگاه قشنگی داری با مطالب خواندنی ازت دعوت میکنم به جمع ما بپیوندی[گل]

سکوت...

سلام مهربان.... خوشحالم که آسمان این روزهایت آفتابی ست....[گل] دلشادم که لحظه هایت همه کودکانه است شــــاد... به رنگ مدادهای رنگی روزهای خوب بچگی[گل] امیــــــــد که زندگی ات شکلاتی ...... و کلید خنده هایت , همیشه پیدا ..... و حال وهوای زیستنت , رویایی ...... امیـــــــــــــــد ![گل]

Mehdi Kaveh

سلام منم شکلات دوست دارم . اما . . . [شوخی] موفق باشی ٍen.kaveh

ماه آبی

سلام عزیزم امیدوارم همیشه روز و شبهات همینجوری و حتی بهتر هم بشه

اسمر

شاد باش و بخند که من مات شدم. توي بازيه شطرنج دلت و شکستم بي صدا زير بار عشقي مبهم و سوال وسوالي که چرا دل بستم به دلي سنگ که سالهاست مردست..