پيرو پست قبلي داستاني به ذهنم رسيد كه به بيان خودم نوشتم:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

مرد با 4 بچه قد و نيم‌قد سوار قطار شد و با خونسردي تمام روي صندلي نشست و تمام وقت سرش را پايين انداخت. بچه‌ها آرام و قرار نداشتند، همه مسافران را كلافه كرده بودند. يكيشان روزنامه پيرمرد را پاره مي‌كرد ديگري روي صندلي‌ها مي‌پريد، يكي ديگر جيغ مي‌زد و آن يكي هم در سالن مي‌دويد. پدر كوچكترين تذكري به فرزندانش نمي‌داد و اين بيشتر موجب آزار ديگران بود. تا اينكه يكي از مسافران در حالي كه عصباني شده بود رو به پدر كرد و با پرخاش گفت: نميخواي چيزي به بچه‌هات بگي كه آرومتر باشن؟

در اين لحظه به خودش آمد و نگاهي به بچه‌ها كرد و با شرمندگي گفت: حق با شماست واقعا نمي‌دونم چي بايد بهشون بگم. همگي داريم از بيمارستان برمي‌گردم. همين يكساعت پيش مادرشونو از دست دادن.

 

پ.ن. واقعا شرايط، ديدگاه آدمو تغيير ميده...ديدگاههاي انساني وحي منزل نيستند!!!!

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
علي

///لام... چقدر زيبا بود. اولش كلي جا خوردم، با خودم شك كردم كه درست خونده باشم. واقعا ديدگاههاي انساني وحي منزل نيستند!!!! درسته. شاد باشي

Reza

vaghean ziba bood mer30 .dar kol webloge rasti man hamoon reza hastam ke khoobi darinpayamesho az to orkut pakl kardin

آفتاب مهتاب

سلام... خيلی بهم خوش گذشت وقتی نوشته های خوشکلت رو می خوندم!!! موفق باشی.