نشانه ها را دریاب

برای چندمین بار کتاب "کیمیاگر" را خواندم که به اندازه یک شاهکار از پائولوکوئیلو دوست می دارم. صحبت از "افسانه شخصی" هر کس در زندگی است و این که تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه آدمیان است.همیشه نیرویی مرموز(شاید شیطان) تلاش خود را برای اثبات آن که تحقق بخشیدن به افسانه شخصی غیر ممکن است آغاز می کند.

و تمام داستان اشاره به "نشانه" هایی است که باید برای رسیدن به رویاها از آنها پیروی کنیم. مفاهیم و جملاتی در میان برگهای کتاب دمیده شده که با هر بار خواندن, ستایششان می کنم و احساس همنوایی قلبی با نویسنده می یابم.  چه احساس لذت بخشی است.

نویسنده یادآور شنیدن ندای قلب است که اگر آدمی کمی توجه کند به جای "ندا" می تواند "فریاد بلند" قلبش را به عنوان نشانه ای برای رسیدن به اهدافش بشنود و هستی را با آرزوهایش همسو نماید. جمله های زیر برگرفته از کتاب "کیمیاگر" می باشد که بیانگر این واقعیت هستند که حتی یک اندیشه ساده نیز روح دارد و زمانی که ژرفای قلب آدمی زبان این روح را درک کند آن را تحقق می بخشد.

"هرجا که قلبت باشد, گنجت هم آنجا خواهد بود"

"وقتی آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی آن آرزو را تحقق بخشی"

"کیهان با زبانی خلق شده که هم موجودات می فهمند, اما فراموشش کرده اند و انسان در جستجوی این زبان کیهانی که همان اکسیر کیمیاگران است به دنبال نشانه هاست."

"هیچ جیز تصادفی نیست"

"بیاموزیم که در اکنون زندگی کنیم و اگر اکنون را بهتر کنیم آینده نیز بهتر خواهد شد"

 

پی نوشت:

شاید خداوند صحرا را خلق کرد تا انسان بتواند با دیدن نخل تبسم کند.

"وسوسه" را از گذشته بخوانید

/ 28 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نداصادقی

سلام عزیزم [قلب] خوبی[لبخند] راستی می خواستم بپرسم چرا وبلاگت باز نمیشه الان هم که باز شده فونتش خوانا نیست منو ببخش چند بار سعی کردم ولی نشد به هر حال صمیمانه عیدو بهت تبریک می گویم انشالله طاعات وعباداتت مقبول درگاه حق متاسفانه مطالبت را نتوانستم بخوانم تا نظر دهم[ناراحت] دلم خیلی برات تنگ شده [ناراحت] به امید دیدار دوباره دوست خوبم[قلب] قربانت : ندا[گل]

رضا

پی نوشتت رو چند بار خوندم تا ربطش به متن رو پیدا کنم اما. شاید بهتر باشه برم نشانه ها رو "از نو" دریابم..

بی تا

سلام... به حرمت جواب سلام هم که شده به وبلاگم بیا...

چهل درجه زیر شب

براستی زندگی چقدر کوتاه است..!! باز هم عمری باقی بود تا در یکی از شبهای زیبای پاییز برگی دیگر از برگهای چهل درجه زیر شب ورق بخورد. باشد که طنین قدمهایت نوازشگر قلب خسته ام باشد.

مدار

سلاااااااااااااااااااااااام نمی خواین آپ بنمایین

سجاد

سلام خوبین؟ راستش چند بار به وبتون اومدم اما فونتش قاطی شده بود توسط نظرتون تو وب دوستمون فهمیدم از چه طریقی درست میشه

سکوت....

سلام مریم عزیزم......[گل] بالاخره طلسم شکست ومن اینجاهستــــم ! آخ.........ش !!!! باورکن این نفس عمیق لبریز از خوشحالی را به خودم بدهکاربودم مدتهاست اجازه ورود به وبلاگت رو ازمن دریغ کری ....!!!![ناراحت]

محمد

منم این کتابو خوندم خیلی قشنگه و از کسیکه کتابو به من معرفی کرد واقعاَ ممنونم و دستشو میبوسم[ماچ] ولی آیا ما نشانه ها رو دنبال می کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[سوال]