شکلات

نقاشی

میخواهم زندگی را نقاشی کنم

رنگ بدیهیات را فراموش کردهام

بدیهیات نه

قراردادهای بدیهی پنداشته شده!

آب را بی رنگ تصور کردم

ولی

زیر نقاب آبی آسمان روز

و زیر نقاب سیاه آسمان شب

رنگ را به آن تحمیل کردهاند

بی آنکه خود خواسته باشد

و کمان مشور آبی، هفت رنگ دیده میشود

لابد ابرها را باید به رنگ سپید تصویر کرد؟

با تبصرههای زندگی چه کنم؟

به صرف بدیهی بودن سپیدی ابر

ابرهای بنفش و صورتی و نارنجی دم غروب

یا ابرهای خاکستری بارانزا را

از نقاشیام حذف کنم؟

پس رنگ وارههای ثابت و مطلق را فراموش میکنم

من می‌گذارم نقاشیام بیرنگ بماند

لحظه خواهد گفت رنگ زندگی را.

 

نويسنده

مریم