شکلات

باور کنیم که ما هم تاثیرگذاریم

کلافه ام

نه از گرانی سکه

نه از تحریم اقتصادی ایران

نه از گرانی 200 درصدی دلار در یک سال

نه از این شعارهای رایج درباره ی عشقی که خالصانه برایش تقلا کرده اند ولی باز رفت و تنها گذاشت....

نه...

از سکوت سازگارانه ی مردم کلافه ام

از مرده ی متحرک بودن،

از شعار دادن،

از ادعاهای داغ و دروغین آزادی خواهی و دموکراسی

از ادعای روشنفکری کاذبی که صرفا در حرکتهای نمادینمان خلاصه می شود

این نوشته هرگز جنبه سیاسی ندارد، بیشتر اجتماعی و فردی است

واگویی یک نمایشنامه است که در وجود همه ما تکرار می شود و فرهنگمان را تشکیل داده

مثلا

نهایت ادعاهایمان در دنیای مجازی خلاصه می شود

اصلاح طلبیمان در بستن دسبند و نمادی سبز است و بس

با یک لایک به فیلم "گرفتن جایزه گلدن گلوب توسط اصغر فرهادی"، دل شادیم که همه ی وظیفه خود را انجام داده ایم.

تازه اگر مطلبی را در این خصوص به اشتراک بگذاریم که انگار شق القمر کرده ایم و باید آب قند برایمان بیاورند!

دلسوزیهایمان در خارج از کشور شکوفا می شود و پیامهای پر مهری مبنی بر ابراز لطف به شرایط بازماندگان! می فرستیم

تمام روشنفکریمان را در حمایت از حرکت بی تدبیر گلشیفته فراهانی و امثال آن، در فیس بوک به نمایش در می آوریم

راستش دلم از این حمایت هیجانی نمی سوخت؛ اگر واقعا این حرکت را در دنیای واقعی و در زندگی شخصی خود هم تایید می کردند!

اگر واقعا طرفدار چنین آزادی عملی هستیم؛ پس چرا نمودش در فرهنگ و گوشت و استخوان جامعه دیده نمی شود؟
مگر این مدعیان، در مریخ بسر می برند؟!

کلافه ام

برای اینکه از دید من روشنفکری به تحصن، شعار، کاریکاتور، بیانیه و از همه بدتر ادعا یا شکوه و شکایت از شرایط موجود، و امثالهم نیست! نتیجه این حرکات قطعا شکست اجتماعی ای از پیش تعیین شده است ولاغیر.

اصلاح طلبی صرفا کنترل لحظه به لحظه قیمت طلا و ارز نیست(گرچه موضوع مهمی است)

انگار اینگونه بار آمده ایم که بجز "خودمان" همه چیز و همه کس و در نهایت خدا و فرشتگانش را مقصر و مسئول می دانیم!

کلافه ام

ازاینکه امروز جمله ای ناشی از بی تفاوتی های رایج ایرانی شنیدم بر این مضمون که "خانم حالا که علی رغم این قانون، مشکل شما حل شد، چرا به فکر اصلاحش هستید؟ این یک قانون است و ما بی اختیاریم!!!!"

حس عجیبی داشتم. حسی شبیه تاسف، حیرت و شاید خشم. بیچاره چقدر خود را بی اختیار می دانست. در مسندی که هر روز با این قانون سر و کار داشت و برایم از مشکلات عدیده ی ناشی از آن قانون می گفت ولی حتی ذره ای فکر نمی کرد که میتواند تاثیرگذارترین متقاضی برای ایجاد تبصره برای آن باشد. حتی جرات انعکاس این معضل را به تصمیم گیران بالاسری نداشت. ترجیح می داد صورت مسئله را حذف کند و خشنود بود از اینکه "من بی اختیارم وگرنه دنیا را کن فیکون می کردم".

همین قضیه "صفر یا یک" است که بسیار رایج شده. نه به آن شوری که دست روی دست می گذاریم و نه به آن بی نمکی که خود را در راس تصمیم گیری فرض کرده و قصد تحولی اساسی را در سر می پرورانیم و چون نمی توانیم با خیال پردازی گامی برداریم همان بی اختیاری بی دردسر یا "صفر" را برمی گزینیم.

بازه هم یاد جمله ی معروف "از ماست که بر ماست" افتادم.

کلافه ام

از اینکه هر روز با مواردی در این شهر برخورد می کنم که 90 درصد راه حلش مسئولیت پذیری شخصی است. شاید بارها این جمله را شنیده ایم که "من مسئول نیستم"، "مشکل شماست"، " این قانون است و غیر قابل تغییر"، "من هم مثل شما...".

ولی منطق ناقص من این جملات را نمی پذیرد چرا که به قانون" عرضه در مقابل تقاضا" ایمان دارم.

 چون هر یک از ما، به گونه ای در مقام مسئولیت قرار گرفته ایم که در لحظه، اختیاری نداشته ایم ولی بدلیل بیشترین اشراف به شرایط کاری خودمان، قطعا بهترین راهکار را می توانیم ارائه داده و تصمیم سازی کنیم و نظر تصمیم گیران آن حیطه را تغییر دهیم.

حس می کنم

دنیای مجازی وبلاگ نویسی و فیس بوک، مدینه ی فاضله ای است که به راحتی می توان نقاب کردار نیک و گفتار نیک را بر چهره حفظ کرد ولی شاید گاه خبری از "پندار نیک" نباشد.

.....تمام

نويسنده

مریم